تبليغاتX
سکوت شب stillness of the evening


سکوت شب stillness of the evening

سکوت شب تنهایی غربت مرگ


وقت رفتن ....



=(( نیستشنمیدونم کجاست،   چه میکنه،  ولی می دونم   که ندارمش هیچ وقت نخواستم که تو رو با چشمات به یاد بیا رم  ، نمی خواستم که تور و تو گم ترین ارزو هام ببینم  نمی خواستم که بی تو به تو دیوارا بگم هنوزم دوسـت دارم ، اخه تو حول ولای پریشونی تورو نداشتن،، تو گیرو دار ای بابا دل تو هیچ حال اون خوش    ،ای بی مـروت  دیگه دلـــی می مونه که جور دل کبوتر بـتـــپ ه    که با شما  از جور زندگیش بگه 

و بگه که هنوز زندس   زندس             

هنوز زندس   زندس       هنوز زندس   زندس 


اگه صدا صدای منه  نفس اگه نفس تو  بزار که اون خوش غیرتاش بدونن  که دل   ،  دل و   دیگه دل  نیست دیگه   دل نمیشه   نه دیگه این واسه ما دل نمیشه......

نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 1:11 بعد از ظهر توسط شبگرد تنها| |

خداحافظی

 

من گياهي  ريشه در خويشم

 من سكون آبشاران  بلورين  زمستانم

 من شكوه  پرنيان  روشن  درياي  خاموشم

  من  سرود  تشنه ي  بيمار  خيزان  بهارانم

  مهر  دوزختاب  افسونسوز  شبكوشم

  مرغ  زرين  بال  دريا راز مهتابم

 چشمه سار  نيلي  خوابم

 چنگ  خشم  آهنگ  پاييزم

 بانگ پنهان  خيز توفانم

 بام بيدار  گل انگيزم

 سايه سروم كه مي بالد

ناي  چوپانم  كه مي نالد

 آهوي دشتم  كه  مي پويد

  من گياهي ريشه در خويشم  كه در خورشيد  مي رويد .

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 8:3 بعد از ظهر توسط شبگرد تنها| |

ای عزیزی که امروز این را می خوانی و یا می شنوی ،بدان که من ،خدایی که در

 کتابهای درسی برای تو تعریف کرده اند و می سوزاند و بر تو قهر می کند نیستم .

 

داستان من و تو داستان دیگری است. و داستان از آنجایی شروع شد که روزی در

 جهان هستی هیچ چیز نبود جز من.روزی تقدیر کردم تا جهان هستی را بیافرینم.

 

آفریدم....زمین را...کهکشان را ...دریا ها را...گیاهان را...ماهی ها را...همه

 چیز را آفریدم جز تو را...

 

 

ولی گویی راضی نشدم به این همه خلقت خودم...

 

و خواستم پدیده ی متفاوتی بیافرینم به نام انسان تا با او معاشقه کنم.

 

دوست داشتم آیینه ای بیافرینم تا هر وقت در آن نگاه می کنم جلوه ی زیبای خودم را

 در این آیینه ببینم.

 

پس تو را آفریدم. علت خلقت من عشق بود،همین...پس لازم بود قبل از آفرینش تو

 عشق را بیافرینم.

 

و خدا عشق را آفرید.

 

و آن هنگام که عشق را آفریدم خود مبتلا شدم، و عاشق.

 

و وقتی خود عاشق شدم لازم بود محبوب و معشوقی بیافرینم تا با او معاشقه کنم.

پس تو را آفریدم.

 

وقتی شروع کردم با دستهای مبارکم تو را آفریدن و شکل دادن ، فکر را در تو

قرار دادم. فکری که تو داری ...

 و دیدم  تو با ابن فکر همه کار می توانی بکنی.و خود مثل خدایی.می اندیشی و

خلق می کنی.و این خدایی که من از تو خلق کرده ام فقط شایسته است از روح

خودم در تو بدمم.پس دمیدم و تو بلند شدی.بر خود آفرین گفتم.

و بلافاصله بر ملائک کتاب کردم که من در زمین برای خودم قائم مقام آفریدم،

سجده اش کنید. و تو را سجده کردند.

 

و آن هنگام تو را بلند کردم و در آغوشت گرفتم.و تو را به خود نزدیک

کردم ...نزدیک تر و نزدیک تر...

 

فاصله ی من و تو به هیچ رسید....و تو در آغوش من آرام گرفته بودی...

 

از همان جا بود که معاشقه ی بین منو تو آغاز شد.

 

و در گوشت نجوا کردم، عزیز دلم من از رگ گردن به تو نزدیک ترم.

 

و در ادامه گفتم ، می خواهم در این دنیا زیبا زندگی کنی،عاشق باشی ....

و همه ی آسمان ها و زمین در تسخیر توست.بنده ی عزیزم ! توبا من یکی شو و

 مرا اطاعت کن ، تا تو پدیده ای شوی همانند خودم.

من اراده می کنم و می آفرینم ،و تو می اندیشی و می آفرینی.

 

چه کسی گفته که تو گناه می کنی و من پدر تو را در می آورم؟(ببخشید خواستم عوض کنم این جمله رو اما چیزی به ذهنم  نرسید)

 تو با همه ی گناهانی که می کنی باز این من هستم که بعد از سالها منت تو را

 می کشم! به من و عشق من باز آ. زیرا نمی خواهم تو در آتش قهر من بسوزی!

من معاشقه ی تو را می خواهم. و من بهشتم را به بهانه به تو می دهم نه به بها!

آخر چه کسی می تواند بهای بهشت خدا را با پرداخت کند؟

خدای رحمان بهانه گیر است و منتظر عشو ه ای از جانب توست. و بهانه ای

  که تو را به بهشتش ببرد.

 

ملکوت از آن توست...و تو با دو بالت بر عرش ملکوت پرواز کن پا به پای خدا.

 

و همیشه آغوش من برای تو باز است ...برای بوسیدنت و در آغوش گرفتنت و

معاشقه با تو.

 

پس بدان که تو کیستی!

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 7:52 بعد از ظهر توسط شبگرد تنها| |


سلام به روح زیبای هر انسانی که لحظه ای ازاینجا ، تکه ای از  سرزمین دل و اندیشه ی من عبور کرده....

باور کنید دلم براتون تنگ شده بود ... برای شمایی که حتی نمی دونم کجای این کره خاکی دارین این نوشته رو می خونین ...

برای اینجا  نوشتن ، .... الان که اومدم بنویسم فهمیدم تا چه حد دلتنگ نوشتن بو دم و خودم نمی دونستم....

راستش اومده بودم فقط یه شعر از سهراب بنویسملبخندسهرابی که بعضی از شعر هاش

من و- حتی- برای لحظه ای  پرواز می ده ، و بغضی از شوق ، ثانیه ای  ، روی قلبم می شینه....

یه لحظه ظرف وجودم پر از عشق می شه .... و احساسی ست بس دلنشین .....

...

خدای مهربون  .... به آسمانت،  بزرگی و وسعت دادی .... به کو ه هایت استواری و مقاومت...

به دریایت تلاطم ... به نسیمت آرامش ، به آتشت گرما، و ... و به من انسان خاکی

عظمت عشق را عطا فرمودی....باشد که هیچ گاه و هیچ ثانیه ای قلبم از عشق تهی نباشد....یاریم کن....

قلبتان آکنده از هدیه ی عشق باشدلبخند

 


من به مهمانی دنیا رفتم:

من به دشت اندوه

من به باغ عرفان

من به ایوان چراغانی دانش رفتم.

رفتم از پله ی مذهب بالا.

تا ته کوچه ی شک ،

تا هوای خنک استغنا،

تا شب خیس محبت رفتم.

من دیدار کسی رفتم در آن سر عشق.

رفتم، رفتم تا زن،

تا چراغ لذت

تا سکوت خواهش

تا صدای پر تنهایی.

.

.

روح من در جهت تازه ی اشیا جاری است .

روح من کم سال است.

روح من گاهی از شوق ، سرفه اش می گیرد.

روح من بی کار است:

قطره های باران را ، درز آجر ها را ، می شمارد.

روح من گاهی ، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.

.

.

من به سیبی خوشنودم

به بوییدن یک بوته ی بابونه:)

من به یک آینه ، یک بستگی پاک قناعت دارم...

.

.

زندگی یافتن سکه ی ده شاهی در جوی خیابان است...

زندگی مجذور آینه است.

.

.

:)

چتر ها را باید بست

زیر باران باید رفت..

فکر را ، خاطره را ، زیر باران باید برد.

دوست را زیر باران باید دید:)

عشق را زیر باران باید جست.

زیر باران باید بازی کرد.

زیر باران باید چیز نوشت ، حرف زد ، نیلوفر کاشت...

.....

رخت ها را بکنیم

آب در یک قدمی است...

.

.

ساده باشیملبخند

.

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 7:45 بعد از ظهر توسط شبگرد تنها| |

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 8:41 بعد از ظهر توسط شبگرد تنها| |


من چیستم ؟

 

افسانه ای خموش در‌ آغوش صد فریب

گرد فریب خورده ای از عشوه نسیم

خشمی که خفته در پس هر درد خنده ای

رازی نهفته در دل شب های جنگلی

.

من چیستم ؟

فریادهای خشم به زنجیر بسته ای …

بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون

زهری چکیده از بن دندان صد امید

دشنام پست قحبه ی بدکار روزگار

.

من چیستم ؟

بر جا ز کاروان سبک بار آرزو

خاکستری به راه

گم کرده مرغ دربه دری راه آشیان

اندر شب سیاه

.

من چیستم ؟

یک لکه ای زننگ به دامان زندگی

و زننگ زندگانی آلوده دامنی

یک ضحبه ی شکسته به حلقوم بی کسی

راز نگفته ای و سرود نخوانده ای

.

من چیستم ؟

.

من چیستم ؟

لبخند پر ملامت پاییزی غروب

در جستجوی شب

یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات

گمنام و بی نشان

در آرزوی سرزدن آفتاب مرگ

 

دكترعلي شريعتي

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 10:36 بعد از ظهر توسط شبگرد تنها| |

 

شعرى از پابلو نرودا -ترجمه احمد شاملو

 

 

 

 

 

 

 

شعری از پابلو نرودا

ترجمه از احمد شاملو



به آرامی آغاز به مردن مي كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.


به آرامی آغاز به مردن مي كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.


به آرامي آغاز به مردن مي كنی
اگر برده ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.


و به آرامی آغاز به مردن مي كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي كنند، دوری كنی . .. .،


تو به آرامی آغاز به مردن مي كنی
اگر هنگامی كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي ات
ورای مصلحت انديشی بروی . . .


امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!

شادی را فراموش نكن!


در باره پابلو نرودا:
شاعر و دیپلمات شیلیایی برندهء جایزهء نوبل ادبی سال 1971 ، با نام نفتالی ریکاردو ری‌یز باسولتو، در سال 1904 متولد شد. او قبل از این که در سال 1946 نام نرودا را که از اسم شاعری اهل چکسلواکی برداشته بود، رسماً به ثبت برساند، بیست سال بود که، برای پرهیز از اعتراض خانواده‌اش که با فعالیت‌های ادبی او مخالف بودند، با این نام مستعار می‌نوشت.
کتاب «بیست شعر عاشقانه و یک ترانهء نومیدانه»ی او که در سال 1924 (بیست سالگی شاعر) منتشر شد تا کنون بیش یک میلیون فروش رفته است.

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط شبگرد تنها| |


وصیتم این است
این قلم خیس گریه را
به کودکی در جنوب جستجو بسیار
تا در دفتر مشق های نا تمامش بنویسد
آن مرد سیب دارد
آن مرد انار دارد
آن مرد سبد ندارد
یا هر پرنده یی را که از پهنای پنجره ی کلاسش گذشت
نقاشی کند
گوش کن
صدای آن پری پریشان نی نواز را می شنوی
که هنوز
بعد از گذشت این همه روز
خواب بلند دریا راآشفته می کند ؟
نمی خواهم جز او کسی برایم گریه کند
راضی به غلتیدن قطره یی هم بر گل گونه هایت نیستم
می خواهم در جنگلی از درختان کاج خاکم کنند
تا عطر سوزنی کاجها همیشه با من باشد
مثل نگاه تو
که تا خاموشی واپسین فانوس افروخته ی دنیا همراهم است
برای کفت هم همان ترمه ی تا خورده ی یادگاری خوب است
تنها اگر به قبای قاصدکی بر نمی خورد
تاری از طلای مویت را
در دست من بگذار
می خواهم وقتی به انتهای آسمان رفتم
آن را به موهای بلند خورشید گره بزنم
تا هر کس خورشید را نگاه کند
خطوط پاک چهره ی تو را ببیند
آن وقت همه خواهند دانست
بانوی بهاری من که بوده است
همین را می خواهم و
دیگر هیچ

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 0:9 قبل از ظهر توسط شبگرد تنها| |

یه‌ نردبونم‌ من‌ !
یه‌ نردبون‌ِ کهنه‌ی‌ درب‌ُ داغون‌
که‌ پلّه‌هاش‌ یکی‌ درمیون‌ شیکسته‌ن‌ !
تا حالا هزار نفر اَزَم‌ بالا رفتن‌ُ
دیوارا رُ پُشت‌ِ سَر گُذاشتن‌ ، 
امّا خودم‌ هنوز این‌وَرِ دیوارم‌ !
دیگه‌ به‌ دردِ اون‌ آدمایی‌ که‌ ،
واسه‌ گُذشتن‌ از دیوار صف‌ کشیدن‌ نمی‌خورم‌ !
آخرین‌ کسی‌ که‌ می‌خواس‌ اَزَم‌ بالا بره‌
زمین‌ خوردُ گردنش‌ شیکس‌ !
حالا یه‌ نردبون‌ِ تازه‌ آوُردن‌ُ
دارن‌ من‌ُ با تبر تیکه‌ تیکه‌ می‌کنن‌
تا آدمای‌ تو صف‌ با آتیشم‌ گرم‌ بشن‌ !
هیشکی‌ من‌ُ اون‌وَرِ دیوار نمی‌بَره‌ !
ولی‌ دنیا رُ چه‌ دیدی‌؟
شاید یه‌ نسیم‌ِ با معرفت‌ از این‌وَرا بگذره‌ وُ
خاکسترم‌ُ بِبَره‌ اون‌وَرِ دیوار !
دنیا رُ چه‌ دیدی‌؟

 

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 0:6 قبل از ظهر توسط شبگرد تنها| |

باز من ماندم و خلوتی سرد
خاطراتی ز بگذشته ای دور
یاد عشقی که با حسرت و درد
رفت و خاموش شد در دل گور
روی ویرانه های امیدم
دست افسونگری شمعی افروخت
مرده ای چشم پر آتشش را
از دل گور بر چشم من دوخت
ناله کردم که ای وای این اوست
در دلم از نگاهش هراسی
خنده ای بر لبانش گذر کرد
کای هوسران مرا میشناسی
قلبم از فرط اندوه لرزید
وای بر من که دیوانه بودم
وای بر من که من کشتم او را
وه که با او چه بیگانه بودم
او به من دل سپرد و به جز رنج
کی شد از عشق من حاصل او
با غروری که چشم مرا بست
پا نهادم به روی دل او
من به او رنج و اندوه دادم
من به خاک سیاهش نشاندم
وای بر من خدایا خدایا
 من به آغوش گورش کشاندم
در سکوت لبم ناله پیچید
شعله شمع مستانه لرزید
چشم من از دل تیرگیها
قطره اشکی در آن چشمها دید
همچو طفلی پشیمان دویدم
تا که در پایش افتم به خواری
تا بگویم که دیوانه بودم
می توانی به من رحمت آری
دامنم شمع را سرنگون کرد
چشم ها در سیاهی فرو رفت
ناله کردم مرو ‚ صبر کن ‚ صبر
لیکن او رفت بی گفتگو رفت
وای برمن که دیوانه بودم
من به خاک سیاهش نشاندم
وای بر من که من کشتم او را 
من به آغوش گورش کشاندم
 

                                                                                          ف.فرخزاد

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 10:36 بعد از ظهر توسط شبگرد تنها| |


:قالبساز: :بهاربیست:

 فال حافظ - تبادل لینک - فروشگاه اينترنتي - قالب وبلاگ